تبليغاتX
سیاه مشق
 بهانه
 

بگذار روزهای بی قراریت،/

بغض های فروخورده ات /

 و نگاهی که هنوز داغی اش دلم را می سوزاند،/

يادم بماند /

باشد كه بهانه‌اي/

 براي نگه‌داشتن‌ات در كُنج قلب ام/

 

|+| نوشته شده توسط bahar در بیستم اردیبهشت 1388  |
 لحظه
 

گاهی وقتا تو دوستامون کسایی بودن که از هر لحاظ به هم می خوردن. انگار واسه هم آفریده شده بودن اما هیچ اتفاقی بین شون نمی افته یعنی اون لحظه که تپش قلب آدم ناخودآگاه تندتر می شه و بودن و نبودن طرفت مهم می شه رخ نمی ده.

گاهی وقت هم کسایی که آدم اصلاْ فکرشون رو  هم نمی کنه چنان  داغ و بیقرارت می کنن که خودتم می مونی

حالا اینکه که چقدر کنار هم دووم میارن و تا کجاها پیش می رن از اهمیت اون لحظه کم نمی کنه

|+| نوشته شده توسط bahar در پنجم اردیبهشت 1388  |
 همه چي خوبه
 

روزاي اول اسفند بود كه همكارم يه بُن ِ کتاب بهمون داد که مال بانک رفاه بود و پنج شش ماهی از تاریخ اش گذشته بود . چون تعداد بن ها زیاد بود همکارم با ارشاد تماس گرفت و راهنمایی خواست. مسئول مربوطه تو ارشاد فرمودند که این بن تا پایان اسفند از طرف بانک رفاه تمدید شده و شما به هر کتاب فروشی مراجعه کنین بهتون کتاب می دن . وقتی دید هنوز همکارم قانع نشده گفت هر کتاب فروشی که نگرفت، تخلف محسوب مي‌شه به ما اطلاع بدین.

من كه قبلاً تجربه‌اش رو داشتم و بن‌هايي كه كمتر از يك سال اعتبار داشتند  كتاب‌فروشي‌ها به ندرت قبول مي‌كردن بي‌خيال بن‌ها شدم. بقيه همكاران محترم به هر كتاب‌فروشي كه سر زده بودن كسي زير بار نرفته بود. حتي وقتي يكي از همكارام تهديد كرده بود كه به ارشاد تخلف‌تون رو گزارش مي‌دم فروشنده خنديده بود و گفته بود حتماً اين‌كارو بكنين.

پ.ن. اين يه نمونه كوچولو از دستاوردهاي دولت نهمه كه از نظر مسئولان، همه‌چي خوبه درسته مشكلي نيست.    

|+| نوشته شده توسط bahar در سی و یکم فروردین 1388  |
 از وبلاگ نوشين اميني
 

بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد

بدون ملاحظه ايام را ميگذرانيم، خيلي کم ميخنديم، خيلي تند رانندگي ميکنيم، خيلي زود عصباني ميشويم، تا ديروقت بيدار ميمانيم، خيلي خسته از خواب برميخيزيم، خيلي کم مطالعه ميکنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه ميکنيم و خيلي بندرت دعا ميکنيم. چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت ميکنيم، به اندازه کافي دوست نميداريم و خيلي زياد دروغ ميگوييم. زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را. ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر، مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر، آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم. تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان.

|+| نوشته شده توسط bahar در بیست و یکم خرداد 1387  |
 از وبلاگ زارا

 

روزاي اول تو شوكي ، دنيا يه جور ديگه‌س چيزي نمي فهمي حالا هرچقدر بيشتر تو گوشت و خونت نفوذ كرده باشه بيشتر رو هوايي ، بيشترش رو خوابي انصافاً چه نعمت بزرگيه اين خواب

 

هفته اول  : صبح كه چشاتو باز مي كني اولين چيزيه كه مي آد تو ذهنت. حال بلند شدن نداري كرخت و سستي با خودت فكر مي كني عمراً دووم بياري، دوباره مي‌ري زير پتو وسعي مي كني بهش فكر نكني ، ولي مگه مي شه ؟

به هر جوون كندني شده بلند مي شي و سعي مي كني خودت رو مشغول كني همه دورادور نگرانتن مراقبتن يه كم قلبت فشرده مي شه بخاطر اينا بايد صبركني.

 

کامل

|+| نوشته شده توسط bahar در هشتم خرداد 1387  |
 چنين گفت زرتشت
 

اكنون شما را مي فرمايم

               كه مرا گم كنيد و خود را بيابيد

و تنها آنگاه كه همگان مرا منكر شديد، نزد شما باز خواهم آمد

|+| نوشته شده توسط bahar در هفتم خرداد 1387  |
 سپاس
 

بار اولی که حس اش کردم تو بیمارستان بود دخترک بدجور ناله می کرد مادرش هم بالای سرش نگران وایساده بود تو نگاه مادرش چیزی از جنس درد بود، تلخ اما گرم و آشنا

دفعه بعد تو اتوبوس ديدمش از هاله‌ي دور صورت پسرك كبريت فروش شناختمش پر از معصوميت بود و البته خستگي

كم نبودن جاهايي كه حس‌اش كردم ،

كم نبودن چيزهايي كه يادم انداختنش

اما اين روزها فراتر از حس و ياده

من سپاسگزار دستي مهربان‌ام كه بلندم كرد و به من زندگي دوباره بخشيد .

|+| نوشته شده توسط bahar در هفتم خرداد 1387  |
 تاوان
 

قرار نبود همه چيز به عقب برگردد اما برگشت.

قرار نبود جز عشق چيزي باشد اما بود و هر چه بود عشق نبود،

تلخ بود و ناگوار.

 قرار نبود خاكستر شويم،اما شديم در تكرار ِمكرر ِ ركود و زوال انديشه مردمان‌مان.

در تکثیر رطوبت سجاده ها تمام رویاهایمان پوسید.

 ما نا تمام مانديم

 در شب‌هاي  مملو از ترس ِ گناه ِ جواني

 

|+| نوشته شده توسط bahar در بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 بدون كتاب مقدس
 

هيچ كس ندانست كه چه روز چه ساعتي اجازه داده شد بدون پيامبران و بدون كتاب مقدس زندگي جريان داشته باشد . 

در آن روز و در آن ساعت همه چيز از نو آفريده شد قبل از آن زمين بهشت كوچكي بود كه آدميان نقش فرشتگان را بازي مي كردند كه گاهي اوقات هم از درگاه رانده مي شدند.

روزهاي اول همه گيج شده بودند.  مثل يك خواب بود، خوابي كه تعبيري براي آن نوشته نشده بود و هر كس هر طور مي خواست مي توانست آن را تعبير كند.

عصيانگري روزمره شد . لذت‌هاي ممنوع ديگر آن شيريني سابق را نداشتند. تعهدي و دستورالعملي وجود نداشت تا از روي آن به درستي احساس خود پي برد يا حدود حق خود يا ديگران را تعيين كرد.

ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط bahar در بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 
 

 همه تا گردن تو گِل ایم  منم گیر کردم یه جورایی یخ زدم

خیلی زیادیم خیلی، بعضی دوستام هم هستند چسبيدیم به زمین، به هم. نه شبه نه روز، يه چيزي وسط ايناس. همه چيز خاكستريه صورتا خاكستري كمرنگ، گِلی که توشیم خاکستری پررنگ.

یه بوی خاصی هم می آد مثل بوی مورد. همه خسته‌ن اما کسی نمی خوابه کسی چیزی نمی خوره، حرفي هم نمي‌زنه انکار اصلاْ همدیگر رو نمی بينیم.

من همه صورت هارو به دقت نگاه می کنم اما تو نیستی.

خيليا رو مي‌شناسم ولي چقدر نگاهشون غريبه‌س، مي‌ترسم از چشماشون.راه ديگه‌اي براي پيداكردنت‌نيست .

يهو دل‌ام مي لرزه، اگه نگاه تو هم غريبه باشه چي . از ترس مچاله مي‌شم . انكار دارم از درون يخ مي زنم . شروع به لرزيدن مي كنم ...

زياد طول نمي‌كشه‌، دستي گرم از خواب بيدارم مي كنه.

|+| نوشته شده توسط bahar در بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا